تبليغاتX
سسس... هیچی نگو

سسس... هیچی نگو

اي همراه بهترين روزهاي زندگيم

نبودنت را باور نمي کنم

با اينکه مي دانم محال ترين آرزوي من بوده اي 

اي همسفر جاده تنهاييم 

ديري است که به اميد با تو بودن نفس مي کشم

و به انتظار ديدار تو زنده ام 

با اينکه بارها گفته اي ديگر برنمي گردي…… 

اي هم درد با غصه هايم 

هنوز هم شريک لحظه هاي غم و شادي من هستي 

و من هنوز هم با کسي جز تو درددل نمي کنم 

با اينکه مي دانم در کنارم نيستي

اي هم دل با قلب شکسته ام 

قلبم براي تو مي تپد 

و تنها تو مي تواني مرهمي 

 بر زخمهاي کهنه اش باشي

با اينکه تو خودت قلبم را شکسته اي…… 

اي هم آغوش شبهاي بي کسي ام

هر شب ياد تو را در آغوش مي کشم

 تا به خواب روم

و پلکهايم به اميد ديدن تو در رويا سنگين مي شوند

با اينکه تو آنقدر دوري که حتي در رويا هم

 نمي توانم به تو دست پيدا کنم …….. 

اي هم زبان بي صداترين فريادهايم 

حتي وقتي سکوت تنها حرفي است

که براي گفتن دارم

عشق تو را با تمام وجود فرياد مي کشم 

با اينکه مي دانم گوشهايت صداي بي صداي

 دردهايم را نمي شنوند

ولي تو هرچه بي اعتناترباشي من عاشقتر مي شوم

من هنوز به عهد روز اول دوستي پايبندم

من هنوز هم به اندازه روز اول دوستت دارم

شايد هم خيلي بيشتر...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 11:51 AM  توسط رزا  | 

کاش می دانستی...

کاش ميدانستي که درون قلبم خانه اي داري تو 

 که هميشه آن را با شفق مي شويم  

و با آن ميگويم که تويي مونس شبهاي دلم

 کاش ميدانستي باغ غمگين دلم بي تو تنها شده است

 و گل غم به دلم وا شده است

 کاش ميدانستي که درون قلبم با تپشهاي عشق هم صدا هستي تو

 کاش ميدانستي که وجود تو و گرماي صدايت

 به من خسته و آشفته حال زندگي مي بخشد

کاش ميدانستي...

+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت 1:49 PM  توسط رزا  | 

کاش مي دانستي

من سکوتم حرف است 

حرف هايم حرف است

خنده هايم حرف است

کاش مي دانستي

مي توانم همه را پيش تو تفسير کنم

کاش مي دانستي

کاش مي فهميدي

کاش و صد کاش نمي ترسيدي

که مبادا دل من پيش دلت گير کند

يا نگاهم تلي از عشق به دستان تو زنجير کند

من کمي زودتر از خيلي دير

مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد

تو نترس

سايه ها بوي مرا سوي مشام تو نخواهند آورد

کاش مي دانستي

چه غريبانه به دنبال دلم خواهي گشت

در زماني که براي غربتت سينه دلسوزي نيست

تازه خواهي فهميد

مثل من عاشق مغرور شب افروزي نيست…

+ نوشته شده در  جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 4:21 PM  توسط رزا  | 

گفتم

گفتم: «بمان!» و نماندي
رفتي
بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي
گفتم
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سكوت و
صعودُ
سقوط!
تو صداي مرا نشنيدي
و من
هي بالا رفتم، هي افتادم!
هي بالا رفتم، هي افتادم ...

تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم
ولي فتيله فانوس نگاهت را پايين كشيدي
من بي چراغ دنبال دفترم گشتم
بي چراغ قلمي پيدا كردم
و بي چراغ از تو نوشتم
نوشتم، نوشتم ...

حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند
دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند
و مي خندند !
عده اي سر بر كتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند
اما چه فايده؟

هيچكس از من نمي پرسد
بعد از اين همه ترانه بي چراغ
چشمهايت به تاريكي عادت كرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند
حالا
دوباره اين من و
اين تاريكي و
اين از پي كاغذ و قلم گشتن

گفتم : « - بمان!» و نماندي
اما به راستي
ستاره نياز و نوازش
اگر خورشيد خيال تو
اينجا و در كنار اين دل بي درمان نمي ماند
اين ترانه ها

در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت 4:51 PM  توسط رزا  | 

ای امید نا امید های من

شهر می خوابد به لالای سکوت

اختران نجوا کنان بر بام شب

نرم نرمک باده ی مهتاب را

مها می ریزد درون جام شب

 

***

 

نیمه شب ابری به پهنای سپهر

می رسد از راه و می تازد به ماه

جغد می خندد به روی کاج پیر

شاعری می ماند و شام سیاه

 

***

 

در دل تاریک این شب های سرد

ای امید نا امید های من!

برق چشمان تو همچون آفتاب

می درخشد بر رخ فردای من...

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 دی1387ساعت 2:50 PM  توسط رزا  |